خرید بک لینک


سلام مصطفی عزیزم... هرساله اول محرم پیراهن مشکیت رابرتن میکردی وازفرزندت هم میخواستی مشکی بپوشد. دستان کوچکش رامیگرفتی وهیئت میبردی. میگفتی پسرم بعدازظهربخواب تابتونی شب ازثواب سینه زنی برا امام حسین بهره ببری وطاها باچه ذوقی هرساله منتظرمحرم بود اما... امسال پسرت سرگردون بود انگارمنتظر دستای گرم بابابود تاتوسرمای شبهای پاییزی دلگرمش کنه... امسال طاها بی تاب بود بغض داشت امیرعلی سرگردون بود.. واما خودم توسوزعشق مادرانه دارم میسوزم.

برچسب: دلنوشته مادر شهید,دلنوشته مادر شهید گمنام,دلنوشته برای مادر شهید,دلنوشته مادر شهدا,دلنوشته های مادر شهید, نویسنده: حمید کمالی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 10:35

صفحه بندی